تبليغاتX
زندگی

زندگی

زندگی فرصت بس کوتاهیست تا بدانیم که مرگ اخرین نقطه پرواز پرستوهانیست...

حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 7:37  توسط t  | 

حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 7:16  توسط t  | 

حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 7:14  توسط t  | 

تو می‌توانی؟

من سال‌های سال مُردم

تا اینكه یك دم زندگی كردم

تو می‌توانی

یك ذره

یك مثقال

مثل من بمیری؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 14:13  توسط t  | 

...

اگر از پایان گرفتن

غم هایت نا امید شده ای

به خاطر بیاور

زیباترین صبحی که تا به حال

تجربه کرده ای

مدیون صبرت در برابر سیاهترین

شبی هستی

که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 22:48  توسط t  | 

باور کن...

لبخند بزن بدون انتظار پاسخی

از دنیا

و بدان که

روزی ان قدر شرمنده می شود

که به جای پاسخ دادن به لبخندهایت

با تمام ساز هایت خواهد رقصید

باور کن!!

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 19:40  توسط t  | 

...

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای،

 گفت: یا باد است یا خواب یا افسانه ای،

گفتمش: احوال عمرم را بگو،

گفت یا برف است یا شمع یا پروانه ای،

گفتمش انان که می بینی به ان دل بسته اند،

گفت یا کورند، یا مستند، یا دیوانه ای...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 14:16  توسط t  | 

...

در بد سلیقگی ما ادمها همین بس که مروارید را قیمتی تر از صدف می دانیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 14:8  توسط t  | 

بهار

"بهار"

تکرار گل است

و بهشت تکرار بهار

با ضریب بی نهایت

اگر بهار را در خود تکرار کنیم

بهشت همین جاست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 13:38  توسط t  | 

...

غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات از لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکست...

بگو با دل خود که خدا هست...!

خدا هست...!

غم و اندوه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی بودن اندوه است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 13:48  توسط t  | 

...

انچه که هستی هدیه خدا به تو

و

انچه که می شوی هدیه تو به خداست

پس بی نظیر باش...

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 13:29  توسط t  | 

...

هر روز 17 بار بر سجاده به جزر و مد می ایستیم تا "دریا شدن" فراموشمان نشود...

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 13:20  توسط t  | 

تو هم...

خوبی از اینه اموخته ام

می شکنم

تا دل هیچ سنگی نشکند!

نگاه می کنم

تا هیچ کس احساس بی توجهی نکند

می دانی

اینه

تنها پناهگاه چشمهای

منتظر است

تو هم مثل من هستی

پس سلام

بر تمام اینه ها!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 12:50  توسط t  | 

با این همه...

اما

    با این همه

تقصیر من نبود

                 که با این همه...

با این همه امید قبولی

در امتحان ساده تو رد شدم

اصلا نه تو٬ نه من!

تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود

            که من

                     بد شدم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 12:46  توسط t  | 

افتاب را

دوست ندارم

چونان که هر صبح

روسیاهی ام را

در انعکاس سجاده ای باز نشده

عریان می کند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 14:8  توسط t  | 

...و رفت

... ورفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما بعد از او

برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 23:16  توسط t  | 

ارمانخواهی انسان٬ مستلزم صبر بر رنج هاست ...

پس بکوش که در این سیاره رنج٬ صبورترین انسان ها باشی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 13:42  توسط t  | 

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

 باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست

سوگند میخورم به مرام پرندگان

 درعرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما

 وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست

در کارگاه رنگرزان دیار ما

 رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

از بردگی مقام بلالی گرفته اند

 در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

دارد بهار میگذرد با شتاب عمر

 فکری کنید فرصت پلکی درنگ نیست

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را

 فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 17:38  توسط t  | 

بهار را باور کن

باز کن پنجرهها را که نسيم

روز ميلاد اقاقي ها را

جشن ميگيرد

و بهار

روي هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فرياد می زند

کوچه يکپارچه آواز شده است

و درخت گيلاس

هديه جشن اقاقي ها را

گل به دامن کرده ست

باز کن پنجره ها را اي دوست

هيچ يادت هست

که زمين را عطشي وحشي سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگي با جگر خاک چه کرد

هيچ يادت هست

توي تاريکي شب هاي بلند

سيلي سرما با تاک چه کرد

با سرو سينه گلهاي سپيد

نيمه شب باد غضبناک چه کرد

هيچ يادت هست

حاليا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببين

و محبت را در روح نسيم

که در اين کوچه تنگ

با همين دست تهي

روز ميلاد اقاقي ها را

جشن ميگيرد

خاک جان يافته است

تو چرا سنگ شدي

تو چرا اينهمه دلتنگ شدي

باز کن پنجره ها را

و بهاران راباور کن........

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 18:51  توسط t  | 

پیامبری و درختی و شهیدی

پیامبری و درختی و جوانی کنار هم بودند. پیامبر ، نامش یوشع بود. درخت، نامش سرو و جوان ، نامی نداشت. او شهیدی گمنام بود. پیرزنی دوان دوان به سمتشان آمد.سراسیمه خودش را روی مزار پیامبر انداخت (بی آنکه او را بشناسد) و به زاری گفت: پسرم را از تو می خواهم شفایش را. و به شتاب آبی روی سنگ شهید پاشید(بی آنکه نامش را بداند) و به گریه گفت: پسرم را. و به چشم بر هم زدنی دستمالی بر دست درخت بست(بی آنکه بداند چرا) و به التماس گفت: شفایش را.
و به چشم بر هم زدنی دستمالی بر دست درخت بست(بی آنکه بداند چرا) و به التماس گفت: شفایش را.
پیرزن با همان شتابی که آمده بود رفت.او می دانست که فرصت چقدر اندک است.پیرزن در جستجویاستجابت دعا می دوید.
پیرزن دور شد و پیامبر و درخت و شهید او را می نگریستند.

پیامبری و درختی و جوانی کنار هم بودند. پیامبر ، نامش یوشع بود. درخت، نامش سرو و جوان ، نامی نداشت. او شهیدی گمنام بود.
پیرزنی دوان دوان به سمتشان آمد.سراسیمه خودش را روی مزار پیامبر انداخت (بی آنکه او را بشناسد) و به زاری گفت: پسرم را از تو می خواهم شفایش را.
و به شتاب آبی روی سنگ شهید پاشید(بی آنکه نامش را بداند) و به گریه گفت: پسرم را.
و به چشم بر هم زدنی دستمالی بر دست درخت بست(بی آنکه بداند چرا) و به التماس گفت: شفایش را.
پیرزن با همان شتابی که آمده بود رفت.او می دانست که فرصت چقدر اندک است.پیرزن در جستجویاستجابت دعا می دوید.
پیرزن دور شد و پیامبر و درخت و شهید او را می نگریستند.
درخت به پیامبر گفت:چقدر بی قرار بود!دعایی کن ای پیامبر پسرش را و شفایش را.
وپیامبربه شهید گفت:چقدر عاشق بود! دعایی کن ای شهید پسرش را و شفایش را.
و هر سه به خدا گفتند:چقدر مادر بود!اجابتی کن ای خدا دعایمان را و پسرش را و شفایش را.

***

فردای آن روز پیر زنی را روی دست می بردند، مردم.با گام هایی شمرده ، بی هیچ شتابی.
و آن سوتر پسری آرام دستمالی را از دست درختی باز می کرد ، سنگ قبر شهیدی را با گلاب می شست وخاک روی مزار پیامبری را پاک می کرد.
پسر اما نمی دانست چه کسی دستمال را بر دست درخت بسته است و نمی دانست چرا سنگ شهید خیس است و نمی دانست این جای پنج انگشت کیست که بر مزار پیامبر مانده است.
پسر رفت و هرگز ندانست که درخت و پیامبر شهید برایش چه کرده ا ند.
پسر رفت و هرگز ندانست که مادرش برای شفایش تا کجاها دویده بود.

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 14:50  توسط t  |